داستان درمان لکنت10 : حس زیبای روانی گفتار

من، احسان دارای لکنت هستم

هر خاطره ای که از کودکی دارم همراه با لکنت بوده. هر جا من بودم لکنت هم جزء جدایی ناپذیر من بود.

سخت ترین روزم، روز اول مهر، کلاس اول دبستان بود. برام خیلی سخت بود که از جمع خانواده که به ندرت اونجا حرف می زدم، به جمعی برم که هیچ شناختی از اون ها ندارم.

خاطراتی که هر سال با رنگ و بویی آشنا تکرار می شد. به خاطر دارم کلاس اول دبستان، حتی برای حضور و غیاب هم مشکل داشتم. همیشه نفر اول دفتر حضور و غیاب بودم و وقتی معلم اسممو می خوند، من فقط توان داشتم دستمو بلند کنم به امید اینکه معلم سر از میز بلند کنه و منو با زبون قفل شده از پشت عینک ته استکانیش ببینه و مثل همیشه غر بزنه پس چرا جواب نمیدی؟ لالی؟

دوران راهنمایی از این هم سخت تر شد ، جلسه اول هر کلاس، هر دبیری که میومد از بچه ها می خواست به ترتیب بلند شن و خودشونو معرفی کنن و چه سخت میگذشت وقتی روی اسمم قفل می کردم…

دبیر با چشمانی متعجب می نگریست، بغل دستیم اشاره میکرد، بگو دیگه. یکی از ته کلاس می گفت اسمش یادش رفته، یکی می گفت زبونش گیر کرده….

اولین درمانم از همین دورهشروع شد. چند جلسه گفتار درمانی رفتم. اما کلینیک گفتار درمانی ، توی بهزیستی بود و موقع ورود و خروج، همه جا رو چک می کردم که کسی منو نبینه کجا میرم. تمرین میداد اما توی محیط خانواده، اونم خانواده شلوغ ما، خیلی سخت بود تمرین کردن.

سخت بود سی ثانیه کشیده گویی آوا. سخت بود با کشیده گویی از کتاب قصه های منو و بابام بخونم.

بعد از چند جلسه دیگه قیدشو زدم

روزهای مدرسه می گذشت و من بیشتر افسرده می شدم. همه نمراتم بالا بود اما زمانی که دبیر سوالی رو می پرسید جرات بالا بردن دستمو نداشتم، حاضر بودم غر زدن و سرکوفت شنیدن رو تحمل کنم تا اینکه دستمو بالا ببرم و بگم اجازه، من جواب اینو بلدم!

بعضی روزها، تلخ تر می شد، مثل کلاس تاریخ!

وقتی دبیر ازم خواست ادامه نفر قبلی رو بخونم و من قفل کرده بودم. تصور کرد حواسم به درس نبوده و سیلی جانانه ای خوردم و از کلاس بیرونم کرد…

توی منزل هم، اوضاع چندان متفاوتی نبود، همیشه  از باز کردن درب منزل و جواب دادن تلفن فراری بودم. خودمو به نشنیدن می زدم، اما خب گاهی به اجبار جواب می دادم.

پیش بینی جملاتی که قراره بشنوم، پیش بینی جملاتی که قراره بگم، پیش بینی کلماتی که روشون قفل می کنم و در آخر قفل کردن من و الو الو گفتن نفر پشت خط…

دوران دبیرستان، سیکل دوم درمان رو شروع کردم، چند جلسه تک نفره رو شرکت کردم، بعد از سه جلسه، گفتار درمان اعلام کرد جلسه بعدی، یه جلسه گروهیه. اما من آمادگی نداشتم و دیگه قید اون هم زدم.

دوران دانشگاه (لیسانس) شروع شد، اون هم سختی خودشو داشت، کنفرانس هایی که ازشون فراری بودم و از این بابت، چندین واحد افتادم.

سیکل سوم درمان هم شروع شد، اون هم بعد از پایان دوران لیسانس، وقتی قصد داشتم وارد بازار کار بشم.

کلینیکی  با دو مطب. یکی گفتار درمان ، یکی کاشت مو و من که همیشه روی صندلی انتظار کاشت مو ، می نشستم.

از این که ابراز کنم لکنت دارم خجالت می کشیدم.

به خاطر تغییر شهر زندگی، این درمان هم تعطیل شد.

دوران فوق لیسانس شروع شد، اون هم برای من که همیشه از کنفرانس و سمینار فراری بودم، اولین کنفرانسم بطور کامل با کیفیت full hd جلوی چشممه.

از استاد خواستم کنفرانس ندم، گفتم لکنت دارم ، اما قبول نکرد و گفت من لکنتی نمی بینم اما اگر هم داشته باشی، باید ارائه بدی.

روی کلماتی که قفل می کردم، اسلاید رو رد می کردم، بچه ها عکس العمل خاصی نشون ندادن، اما سرگرم کار خودشون بودن. استاد تمام تمرکزش روی سمینارم بود. بعد از کلاس که به دفترش رفتم، به خاطر نوع ارائه تشکر کرد و فیلم سخرانی پادشاه رو معرفی کرد.

تصمیم جدی گرفتم برای درمان و شروع کردم به جستجو.

جستجویم نتیجه داد، قرار جلسه اول رو گذاشتم اما متاسفانه کمی دیر رسیدم و درمانگر حضور نداشت و 2 هفته صبر کردم تا از سفری معنوی برگرده.

جلسه اول رو خیلی دوست داشتم، با آرامش به حرفام گوش کرد.  لکنتم رو می شناخت،  از لکنت گفت، از کوه یخ.

همه کلمات رو با تمام وجود حس کرده بودم و خوشحال بودم درمانگرم احساس و مشکل منو کامل درک می کنه.

درمانگر های متعددی رو تجربه کرده بودم اما این دفعه با دفعات قبل خیلی متفاوت بود.

اولین مرحله ارزیابی میزان و درجه لکنت من بود. فیلم گرفتن و دیدن نوع لکنت خودم.

تمارین شروع شد. کهکشان راه شیری…..

این بار با تمام قوا تمرین کردم، اعتماد کردم و هر هفته ، هر جلسه، نتیجه اعتماد خودم رو می دیدم

تمارین ادامه پیدا کرد، روخوانی، روبروی آینه صحبت کردن، ضبط کردن  و شنیدن صدای خودم، پرسیدنم آدرس از مردم، پرسیدن احساس دیگران در رابطه با لکنت و…

اولین جلسه گروهی، یه جلسه چهار نفره بود. دوست داشتم حرف بزنم. دوست داشتم زودتر نوبت من بشه و منم حرفامو بزنم. از خودم بگم،  از درمان، از هر چیز، فقط حرف بزنم!

جلسات گروهی ادامه پیدا کرد، دیگه کنفراس دادن توی جلسات، شروع شده بود و من همیشه منتظر نوبت خودم بودم..

درمان با دو درمانگر ادامه پیدا کرد.

کنفرانس تغییر رو با حضور دو درمانگر و چندی از هم دوره ای ها، ارائه دادم و چه زیبا بود دیدن اشک شوق در چشم درمانگر.

حالا منی که همیشه از صحبت کردم توی جمع، طفره می رفتم، ارائه دادن و سمینار دادن رو دوست دارم

من که از جواب دادن تلفن، فراری بودم خیلی راحت و بدون هیچ اجتنابی تماس می گیرم، جواب میدم

در محیط کار، هر ماه چندین جلسه کاری برگزار می کنیم و به خوبی پیش میره.

به آرزوی کودکی خودم رسیدم، اینکه بتونم تدریس کنم و چه قشنگه حس تدریس.

تدریس در  دانشگاه، تدریس در آموزشگاه، تدریس در محل کار برای کارمندان جدید الورود.

دیگه قرار نیست من دنبال تدریس برم، اونقدر روی فن بیانم و صد البته اطلاعاتم کار کردم، که خودشون پیگیری می کنن که دوره جدید برگزار بشه.

تمارین رو قطع نکردم، در حدی که وقت داشته باشم، تمرین می کنم، ضبط کردن صدا، کاهش سرعت گفتار و گاهی کشیده گویی ملایم.

لکنتم قابل کنترل شده و با وجودی که ارتباطات گفتاری زیادی در طول روز دارم، اما در طول هفته، شاید 2 تا 3 لکنت داشته باشم که اون هم بیشتر شبیه تپق هست و بطور کلی گفتار روانی دارم.

اکنون آرامش بیشتری رو حس می کنم، روانی گفتار حس زیباتری رو بهم داده و از زندگی لذت بیشتری می برم.

و از این بابت از درمانگرهای خوبم متشکرم

احسان، 30 ساله

کارشناس ارشد عمران- دانشجوی مهندسی مکانیک، متاهل

۴ دیدگاه نظر دهید

سلام خدمت دوستان
مطلب اموزنده بود لایک
خواهشا منم راهنمایی کنید
واقعا دیگه خسته شدم از او موقع ک یاد دارم لکنت همدم من بود تا الان که 25 سالمه لکنت زبان جلوی پیشرفت منو تو زندگی گرفته بخاطر لکنت تا دیپلم بزور خواندم واقعا جلو پیشرفتم گرفت
اسم ازدواج تو خانه میاد فرار میکنم و به خودم میگم من اصلا نمیتونم با این مشکلم ازدواج کنم
تا حالا هم به درمانگر مراجعه نکردم
خواهشا کمکم کنید
با سپاس فراوان

پاسخ دادن

سلام
اکثر مراجعان بزرگسال به گفتاردرمانی را سن 20 تا 30 سال تشکیل می دهند.
فرصت بسیار خوبی برای درمانه
به درمانگری مراجعه کنید که در زمینه لکنت بزرگسالان تجربه داشته باشه.
برای اطلاعات بیشتر به این صفحه مراجعه کنید :

پاسخ دادن

گوارای وجود باد این حس زیبا که با سختی و تلاش زیاد بدست امد…

پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>