داستان درمان لکنت کودک من 5

اوایل سال 92 بود که احساس کردم دختر کوچکم موقع صحبت کردن لکنت میکنه اون موقع 4 ساله بود.
اوایل که لکنت می کرد پیش خودم فکر میکردم چون دیر حرف زد حتما طبیعیه و چون دختر بزرگم هم لکنت داشت حقیقت برام سخت وعذاب آور بود
ولی روزی موقعی که از مهد کودک به خونه می اومدیم باید از یک پارک می گذشتیم رها برای گفتن کلمه مامان وحشتناک لکنت کرد و من متوجه شدم رها نتونست کلمه مامان رو بگه….
پس تصمیم گرفتم برای درمان دخترم کمک بگیرم
یادمه در دوران مدرسه خودم هم کلاسی داشتم که جزو شاگردان اول و دوم کلاسمون بود ولی به خاطر لکنت کلاس سوم راهنمایی ترک تحصیل کرد. این خاطره همیشه با من بود تا اینکه دخترهای من دچار لکنت شدند.
با خودم عهد بستم هر جور هست باید کمکش کنم تا دختر کوچولوی من مثل همه بچه ها حرف بزنه و تحصیلات دانشگاهی داشته باشه.
بارها از درمانگرش پرسیدم یعنی من مقصرم ؟!
و درمانگر با مهربونی منو دلداری میداد و میگفت فقط به درمانش فکر کن. مقصر دانستن خودت یا دیگری مشکلی از تو حل نمیکنه.
پس رها رو برای درمان به کلینیک بردم. 6ماهی صرف تقویت حافظه و غیره شد و اینها، اما آن چنان که باید کمکی نکرد وروزی مسئول کلینیک که دختر بزرگم پیش اون لکنتش درمان شده بود من رو به درمانگر رها معرفی کرد.
پس تکلیفم روشن شد وکارم معلوم…
وقتی پیش درمانگرش رفتم خیلی بهش امید داشتم چون تنها پناهم بود وباید بچه من رو خوب میکرد و اضطرابم رو کاهش میداد
اوایل هفته ای دو جلسه و بعدها هفته ای یک جلسه و گاهی جلسات دو نفره بود بعنی با بچه ای تقریبا هم سن هم و این باعث شده بود بچه ها سعی کنند پیش درمانگر بهتر باشند.
رهای من زمانی که لکنت داشت تو مهدکودک و جاهای دیگه حرف نمیزد و گوشه گیر شده بود در مناسبت های مهدکودک و جشن بچه های مهد یک گوشه می نشست حتی تولد خودش تو مهد نه حرف زد ونه بازی کرد
دیدن این چیز ها برای من مادر سخت بود و وقتی دوستان و غیره از لکنتش می گفتند ناراحت میشدم
این ها همه باعث شده بود عزمم برای درمان رها صدبرابر بشه
مجبور بودم امیدم رو به درمانگر بدم تا اون بچه م رو درمان کنه و هر بار که پیشرفتش رو میدیدم متوجه میشدم کار درمانگر درسته…
بارها پیشرفت کرد و من رو ابرها قدم میزدم . تصور میکردم رها مثل همه بچه ها حرف میزنه وگاهی دوباره به لکنت برمیگشت و من از کلینیک تا خونه گریه میکردم و کاخ ارزوهام ویران میشد و ناامید میشدم
ولی دوباره فردا صبح یا علی میگفتم. غبار غم وناراحتی رو دور میریختم و شروع میکردم به خودم امیدواری دادن تا دوباره پبش درمانگر برم وموضوع رو بهش بگم
ودرمانگر بهم میگفت این روند طبیعیه و امیدوارم میکرد که این روند درمانه
یکی از موارد موفقیت من ورها این بود که به درمانگرش ایمان داشتم. هیچ کاری رو هرگز بدون اجازه درمانگرش انجام ندادم.
با خودم عهد بسته بودم تا درمانگر اجازه مرخصی نده به کلینیک برم
درمان فکر کنم 2 سال طول کشید

امروز که براتون مینویسم رهای من کلاس دوم ابتداییه. وقتی به معلمش گفتم رها زمانی لکنت داشت فکر کرد شوخی میکنم و حتی من قسم خوردم.
بالا و پایین های زیادی کشیدم ولی رها خوب شد
الان معلمش شکایت میکنه تو کلاس زیاد حرف میزنه
یادمه زمانی که لکنت داشت تو خونه حرف نمیزد و بیشتر با عروسک هاش بازی میکرد ولی در زمان درمان که حرف زدنش بهتر شده بود به درمانگرش گفتم وقتی رها زیاد حرف میزنه و من میگم ساکت باش، همسرم میگفت نگو کم حرف بزنه یادته برای گوشه گیری وحرف نزدنش چقدر گریه کردی پس بذار حرف بزنه

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>